خرید بک لینک

درباره سایت

speaking  sample

امکانات وب

سال پیش یه روز کنار خیابون وایساده بودم یه روز بارونی و خنک که خیلی از ادمایی که می دیدم خوشحال بودن و انگار سرمست بودن از بارش اروم بارون.منتظر تاکسی بودم که بالاخره یه تاکسی زرد داغو وایساد و من سوار شدم انگار میدونست کجا میخوام برم نشستم تو ماشین برف پاککن ماشینش خیلی ضعیف عمل میکرد و بیچاره با سختی خیابونا رو می دید و انگار چشماشم ضعیف بود. بالاخره رسیدم دم پارکی که هرروز ازش رد میشدم تا برسم به محل کارم.ساعت ۷ صبح بود اما انگار همه مردم بیرون بودن.یه قدم زدن کوتاه توی پارک کوچیک و سلام دادن به ادماش انگار روزمو میساخت.انگار اگه یه روز از اینجا رد نمیشدم و این ادمارو نمیدیدم روزم درست و حسابی شروع نمیشد انگار با همشون زندگی میکردم.رسیدم سر کار و از همون اول صبحی میزو صندلیمو اوردم دم پنجره تا بارونو ببینم انگار بارون نم نم نمیخواست بند بیاد خیلی خوشگل بود.رفتم لیوان چاییم رو از ابدارخونه اوردم و نشستم پشت میزمو خیره به بیرون نشستم که ببینم میتونم یه انگار جدید بنویسم یا نه....انگار مغزم فقط به بارون فکر میکرد...انگار دنیام بارونی شده بود.انگار بارونو خیلی دوست داشتم.

برچسب: انگار, نویسنده: سپیده سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:20

صفحه بندی